" هفت آذری دیگر "

 بهانه آمدنم سلام

 

چندی است حضور کمرنگ حود را حس میکنم

در هر عرصه ای کم رنگ شده ام

 

گویا همه چیز رنگ باخته است حتی محرم هایی که در آب و تاب عزاذاری غرق میشدم

 

گویا این دل است که سیاه شده و سیاهی محرم غریب تر از همیشه در آن دیده نمی شود

 

دلم برای سفید بودن هایم تنگ شده !

 

این روزها با خیلی چیزها دست و پنچه نرم میکنم خیلی چیزها که مرا تبدیل به تنها یک متحرک کرده !

- - -

بچگی

 

فرارسیدن تولد در بچگی برایم بسیار هیجان انگیز قلمداد میکرد

مهمتر اینکه وقتی به جشن تولد دوستان و همسالان دعوت میشدم همیشه برای خود نیز این چنین جشنی را آرزو میکردم ....

جشنی پر از کیک ، میوه و شیرینی و قسمت مهم کادوهای رنگ و وارنگ و شادی های از ته دل و خالص

اما

گویا گاهی هست بنده ای فقط خلق میشود که اشک بریزد ! خلق میشود تا اسوه غم باشد !

 

این کلام من را بر ناشکری ام نگذار . بر جهلم بگذار که همیشه باعث شده چند قدم از تو دور بمانم ! و شاید هم فرسنگها ....

 - - -

 

وقتی که امشب تصمیم گرفتم به بهانه نزدیک شدن میلادم بنویسم ، چه سخت بود بر من فراموش کردن رمز ...

 

حس فراموشی این چنین به من حس یک سال پیر تر شدن را داد نه بسان بچگی ام یک سال بزرگتر شدن را !

 

وقتی مرور میکنم که چه راحت میتوانم وقتی در کوچه و بازار قدم میزنم مدارک خود را گم کنم ... بی حواسی بهانه است؟ یا من در مرزی بین جوانی و پیری مانده ام ؟

آیا میشود در جوانی هم پیر شد ؟ پیری به موی سپید است یا قلب سپید؟

 

میان این هم همه درون ، احساس بلوا دارم در پس این همه آوار ها ....

 

 

بر زیر آوار مانده ام معبودم ، قهرت بر من تمام کن

و 

دستانت را در روز میلادم بر من هدیه کن .

 

دستم بگیر

 

محتاج نگاه پر مهرت هستم .

 

پایان نوشت ::::

خیلی دوست داشتم در این هفت آذر بتوانم دوستان عزیزان و همراهان روستای دلم را دعوت کنم و دور همی برپا کنم به یاد ایام زیبای بچگی .... اما متاسفانه عزیزان هریک در فاصله های بسیار از من هستند و نمی توانم حضور پرمهرشان رو لمس کنم.

 

دریا

 

همگی را به روستای دلم دعوت میکنم .

به امید دیدار مهربانان ، که برایم نیکوست ....

 

کژال***

 

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
starturn

سلام بانو تولدتون از صميم قلب مبارك، و پر از خير و بركت و شادي واسه يه مسابقه مجبور شدم در وبلاگم يه سري تغييرات ايجاد كنم اما بعد از اتمام مسابقه دوباره به حالت قبلي برميگرده ممنون از حضورتون- باز هم تبرريك

☂ تنهائی☂

"هیچ چیز تضمین ندارد .. رابطه آدمها یخچال و ماشین لباسشوئی نیست که .. گارانتی داشته باشد .. یک روز هست، یک روز نیست .. واگر کسی تضمین بدهد دروغ گفته است ..."

مانگه شــ_ــو

از همان زمان کودکی هرکه را دوست داشتیم ، وقت رفتنش که میشد یا بی خبر میرفت یا با وعده ی دروغ برگشتنِ زود رهایمان میکرد ! که ناراحت نشویم یا شایدم مانع رفتنش نشویم ! از همان کودکی به ما یاد میدادند آنکه دوستش داری رفتنش ناگهانی است ، بی خبر است ، ما چرا نمیخواهیم این را یاد بگیریم ، نمیدانم …