از اینجا میروم اما ...

 

حیف از اون احساسهایی که نگفته می میرند...

حیف از اون دستانی که نگرفته دور میشند ...

حیف از اون دلهایی که نفهمیده می شکنند...

حیف از اون حرفهایی که نشنیده سکوت می شند...

حیف از اون سکوتی که درک نشده تعبیر می شه...

حیف از اون دردهایی که پشت غرورخاموش می مونن...

حیف از اون چیزی که دیگر نمیتوان بود...

حیف از اون زخم هایی که نبسته خوب می شند...

حیف از آن عشق هایی که نشناخته فراموش میشن...

حیف از اون راههایی نرفته بن بست میشند...

حیف از شبایی که بی عشق صبح میشند...و

حیف از منی که بی تو من ماند.

 

- - -

سلام.

متاسفانه علیرغم میل باطنی ام باید اینجا راهم ترک کنم و به منزل (وبلاگی) دیگر بروم...

 

خیلی سخت است گاهی انجام بعضی از کارها اما باید گاهی شاید به نوعی تاوان داد... تاوان بعضی از اشتباهات خود را...

در زندگی ام تا به اکنون هر اشتباهی که مرتکب شده ام از ساده زیستن بود... گاهی گمان میبرم شاید هم ساده لوحی بود... نمیدانم...

فقط میدانم که باید بروم شاید به جایی دور... جایی دوراز دسترس خیلی ها تا ناشناخته بمانم و بنویسم تنها برای تو که تنها مخاطب خاص من بودی و هستی و خواهی بود...

 

دستانم را سریع برروی کیبورد میفشارم وتایپ میکنم تا مبادا این نوشته ها نماند و با یک رستارت دیگر همه شان پاک شود...

چه میتوان کرد حتی اگر همه نوشته هایم نابود شود باز تو  هستی و میدانی چه نوشته ام اما من مینویسم تا خودم از یاد نبرم ... رسم بنده ات است دیگر... عادت به فراموشی...

 

           حاجات

 

چه جالب گفته بود ...چقدر دردناک است مدام خودت را به یکی یادآوری کنی تا از ذهنش پاک نشوی...

من طعمش را چشیده ام خیلی درد دارد خیلی... غبطه میخورم به این صبری که تو داری...

 

دلم میگیرد از بنده گانت و گلایه و شکایت می آورم برای تو...

 

شاید در تنهایی با تو و فقط برای تو بتوانم برسم تنهای تنها به تو...

 

باید انگیزه و هدف را در خود بسازم...

هدف، تنها رضای تو...

 

یا الله.

 

 

 

 

 

/ 36 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

سلام کژال جان دلم گرفته بود.. خیلی گفتم به وبلاگت سر بزنم چون چیزای قشنگی مینویسی.. وقتی مطلب حیف رو خوندم بیشتر دلگیر شدم خواستم بهت بگم دوست گلم.Tهنوز بیادت هستم امیدوارم هرکجا ک باشی موفق و خدا پشت و پناهت باشه

علی

سلام.چاکر ابجیم که دلم 1ذره شده براش........فعلا خدانگدار

حسین کافی

به به سلام خدارو شکر هنوز پابرجا و سالمید همچنین التماس دعا و قبولی طاعات ان شاالله

۩ کلبه تنهایی ۩

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!

شوریده

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد درددل با سایه و دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب‌بُر نمدار آرامم نکرد ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد.

عشق مامان

ممنونم سر زدی وبلاگ شماهم خییلی خوشگله