تو این روزهای تنهایی رفیقم باش

سلام.

من در کجای این راه قدم میزنم ؟ گاهی بعید میدانم که حتی قدم میزنم ! دچار سکون شده ام !

 

گمان میبرم دنیایی شده ام و این دنیا من را غرق در خود کرده  وفرورفته ام ! اما نه اینگونه نیست به کدامین لذت محکوم شده ام به این سکون ؟

 

بدنبال آرامشی هستم که آن را در زمین و بین زمینی ها نیافته ام ...

 

aramesh

 

مادامی که سرت فریاد میکشم : خسته ام رهایم کن گویا درد را بر من فراوان تر می نمایی شاید به گمان اینکه ناسپاسی کرده ام .

 

بیزارم از این سکون بی مفهوم ... نه این بار نه ، پای لذتی دنیوی است نه  ... به فکر فرو رفته ام خود نیز در این شک هستم که باز پای دنیا وسط است ...

 

... بی حس و توان تر از گذشته شده ام تکرار این بی حسی استخوانی در گلو می آورد ... کاش آن شکستن صدایم از خنده باشد نه هق هق های شبانه ...

 

مگر اینگونه نیست که این ماه ، ماه رحمت توست ؟

 

لطف میکنی  رحمتی بر من عنایت کنی ؟ مگر نه این است که من نیز باید خرسند باشم از عنایت تو ؟ خوب تر از خوب میدانی توقع ناچیزم را ! نگو که این توقعی بسیار است ...

البته اگر بگویی باز هم خواهم گفت : الهی رضآ برضاک . همچون همیشه .

 

 

همینکه تو دوستم داری من را بس است .

میدانم که دوستم داری چون من نیز دوستت دارم ودوست داشتن را از خودت آموخته ام معبودم .

 

dustat daram

 

 

 

/ 21 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
☂ دیبا ☂

نمیگم گشتم نبود اره گشتم بودش اما مال من نبود ...!؟

☂ دیبا ☂

اصــن دخـدر... بـاس ریـزه مـیـزه بـاشـه... قـدشـم از ادم کـوتـاهـتـربــاشـه... پـرحــرف بـاشـه.... جـیـغ جـیـغـو بـاشـه... انـقد حـرف بـزنـه کـه بـگـی وای خـدا نـجـاتـم بــده... بـاس لـوس حـرف بـزنــه... بـاس دلـبـری بــلـد بــاشـهــ... بـاس رژ قــرمـز بـزنـه کـه ادمـو مـاچ مـیـکـنـه جـاش بـمـونـه... گـیر بـده الـکـی...سـرتــق بــاشـه...نـاز نــازی بـاشــه... بــاس خــاص باشه.......

☂ دیبا ☂

قهر نکن ..اینگونه خانه خراب میشوم .. و ..وقتی برگردی چیزی جز ویرانه نخواهد بود ..

starturn

سلام بانو حرم حضرت رضا نایب الزیاره هستم . التماس دعا عقربه روی ساعت هشت ایستاد و بعد یک سرنوشت سبز به من هدیه داد و بعد دستی ز عرش آمد و چشم مرا گرفت فرمود آب می شود این انجماد و بعد دست مرا گرفت و مرا برد با خودش یعنی که داد روح مرا امتداد و بعد چشمم که باز شد همه جا نور بود و نور چشمم که باز شد دم باب الجواد و بعد صحنی که خاکش از نظری کیمیا شده دائم به سجده است در این صحن ، باد و بعد یک قصر با شکوه ولی غرق سادگی زیبا نشسته است دراینجا تضاد و بعد من هم که در مقابل او مات مانده ام این شعرها کجا و من بیسواد و بعد من ایمن از عذاب دو دنیام با رضا در حصن امن حضرت مولام با رضا

saheli

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند [گل][گل]

☂ دیـبا ☂

آهسته گام بر می دارم و می روم از این شهر خیالی و تو در سطر سطر این کاغذها تا همیشه میمانی .

خادم معنوی امام رضا (ع)

برگشتم .. دلم تنگ شده بوده مولا آقای عشق ، ضامن آهو .. قبولم میکنی ؟ این دل سرگردان را راهی حال و هوای حرم با صفایتان می کنید ؟ در گوشی چیزی بگویم آقا ... این یکی را به حساب نمک نشناسی نگذارید ... به حساب این نگذارید که از مهربانی های شما که همیشه شامل حالم هست بی خبرم ... نه ! اما این لحظه ها ... این روزهای زیبای دهه کرامت ... که نزدیک میشویم به میلاد با سعادت شما این نفس بیخود با همه خواریش سرزنش می کند خود را که : دور افتادی از امام خویش ... دو سال بود پیاپی میلاد آقایت دعوت میشدی ... ببین چه کرده ای که امسال دور ماندی ... که دعوت نشدی .... خجالت میکشم ... میدانم چه کرده ام آقا .... اما این را هم خوب میدانم که امام خوبتر از خوبی ها روز میلادش من کمترین را فراموش نمی کند میدانم دستان تنهای مرا میگیرید ... میدانم تنهایم نمیگذارید امام غریب ... میدانم دیر یا زود راهم میدهید به شهر بشهت .... زود است اما .... میلادتان مبارک